تبليغاتX
تراوشات ذهنی درهم برهم

تراوشات ذهنی درهم برهم

فاصله
از من به من فرسنگ ها راه است....(ابتهاج)


پ. ن.: پریــــــــــــــــــود مغزی شده ام !


+نوشته شده در جمعه بیستم آبان 1390ساعت6:32 بعد از ظهرتوسط انسان |
بیشعوریت
دنیا پر شده از بی شعورها ! ای بیشعورها رهایم کنید! میخواهم من با من باشم ...

هرکی میگه قانع بودن خوبه چرت محض گفته ! قانع که باشی فک می کنن حقت در همین حده ..فک می کنن وظیفته ، یادشون می ره که بابا داری ملاحظه می کنی!

ااااااااااااه خسته شدم از بس خودم و حرفامُ سانسور کردم ! اگه بخوای راحت حرف بزنی باید با ی غریبه یا حتی با ی دیوار حرف بزنی که قضاوت نکنه...نصیحت نکنهههه

این منم بی احساس و بی تفاوت، خودخواه و مغرور کسی که خودش در درجه اول قرار داره هم خودش هم خواسته هاش ! ای آدما اگه ادعا می کنین که اینجوری نیستین خوش باشین ! کاریم به من و امثال من نداشته باشین ! بذارین در تنهایی و خودخواهی خودمان بمونیم و بپوسیم همانطور که تا الان موندیم 

حالا اگه منم تو دسته ی بیشعورام خب بذار باشم کی به کیه !


+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت6:46 بعد از ظهرتوسط انسان |
سال نو مبارک
تا چند ساعت دیگه سال 89 تموم می شه اما من هنوز پروندشو نبستم! هنوز باش درگیرم! اما می خوام اگه بشه بی خیالش شم ... منم می خوام جدید بشم نو بشم هم خودم هم افکارم هم روش زندگیم! البته نمی دونم به نتیجه می رسم یا نه چون همیشه دلم می خواد اینجوری بشه! اما آدم به چیزی که دلش می خواد کم پیش میاد برسه!!

بهرحال منتظرتم سال 90 می خوام ببینم چی داری برام !!

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت5:21 بعد از ظهرتوسط انسان |
سرانجام
چند روزی بود سکوت کرده بودم... نمی دونستم چجوری باید با این قضیه کنار بیام! آخه هیچ توضیحی براش ندارم!

ولی تا ابد نمیشه سکوت کرد..............

انگار تنها کسی که می تونم باش درد دل کنم خودمم, چون فقط خودم می دونم چه خبره تو دلم!

بد دردیه!

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت1:26 قبل از ظهرتوسط انسان |
درگیرم
در جنگ بین من و من همیشه اونی که می بازه منم !

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اسفند 1389ساعت3:12 بعد از ظهرتوسط انسان |
تموم!
تموم شد......................................

خوب نیستم...کسی نیست که باش حرف بزنم , باید عادت کنم دیگه کم کم دارم دوستامو از دست می دم

تو هستی! فعلا هستی , نمی دونم تا کی نمی دونم چی قراره بشه نمی دونم می خوام یا نه!

حس عجیبی دارم...کاش اینجوری تموم نمی شد از خودم بدم میاد

نمی دونم چرا با خودم اینکارو می کنم! و نمی دونم تو چرا خسته نمی شی از من...........

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت8:28 بعد از ظهرتوسط انسان |
من و تو
دنبال راه فرارم ... از تو نه از اینجا


پ.ن.: نگرانم!


+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت1:32 قبل از ظهرتوسط انسان |
هر روز گیج تر از دیروز
دارم میرم یکم مغزم هوا بخوره شاید عقلم سرجاش اومد ی فکری واسه این بساطی که واسه خودم راه انداختم کردم!

قشنگ دارم بر خلاف آنچه باید حرکت می کنم! ولی فک نکنم سیستم هر چی پیش آید خوش آید اینجا جواب بده!

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت11:36 بعد از ظهرتوسط انسان |
دل من نرمتر از جنس حرير
دلم از جنس بلور
گر تو را قصد شکستن باشد
سنگ بي انصافي است
يک تلنگر کافي است


پ.ن.:کنکور تموم نشد! این داستان ادامه دارد تا سال آینده! شایدم سال های آینده!!

+نوشته شده در سه شنبه دهم اسفند 1389ساعت11:16 بعد از ظهرتوسط انسان |
!
عصبانیم ,ناراحتم, بی حوصلم, افسردم, چمی دونم هر چی می خوای اسمشو بذار مهم اینه که خوب نیستم...

مدتهاس که فکر می کنم ی اشتباهی کردم که نمی شه جبرانش کرد...

الانم دارم ی اشتباه دیگه می کنم... و با اینکه می دونم اشتباهه نمی تونم یا شاید نمی خوام جلوشو بگیرم چون فکر می کنم ی جورایی نیاز دارم بش...! البته امیدوارم آخر خیلی بدی نداشته باشه... اصلا نفهمیدم چجوری اینجوری شد نمی دونم چقدر من باعث شدم اوضاع اینجوری بشه و چقدر غیر قابل کنترل بود... بهر حال امیدوارم لااقل تا آخر امسال تکلیف این قضیه ی جورایی روشن شه

هفته دیگه کنکور دارم و آماده نیستم! میخواستم باشم اما نشد نذاشتم!نذاشتن!

احساس تنهایی می کنم ,احساسی که نباید داشته باشم اما دارم و اینو می دونم که تقصیر من نیس من می خواستم به زور از سوراخ سوزن رد بشم که یجوراییم شدم اما انگار نه کامل!

وااای که نمی دونم این وضع تا کی ادامه داره نمی دونم کی زندگی روی قشنگشو نشونم می ده...



+نوشته شده در چهارشنبه بیستم بهمن 1389ساعت10:42 بعد از ظهرتوسط انسان |